تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

تبلیغات


    به نام خدا

    آخر هفته قبل،عروسی برادرزاده جان بود و همسر، چون عزادار بود قصد شرکت در عروسی نداشت،پیشنهاد دادم که برود سری به دوست قدیمی اش که در شهردیگری زندگی میکند بزند و کمی به او در امورات باغداری کمک کند،درست یادم نیست که من چه گفتم که او گفت: پسرها را هم میبرم

    یهو انگار ته دلم یک جور شیرین و شوری خالی شد، عمیقا دوست داشتم که امیر دو سه روزی در کنار پدرش باشد و وسط خاک و گل و آب و کود و پرنده و پرتقال غلط بزند و کیف کند ولی یه جوری حس میکردم نکند بدون من سخت بگذرد برایش ،نکند پدرش خوب مراقبش نباشد،نکند.... فورا کاسه نکند نکند را انداختم کنار و گفتم :"اگر شما مطمئنی از پیشنهادت من حرفی ندارم".

    اما قضیه وقتی سخت تر شد که یادمان آمد علی مدرسه دارد و نمیتواند با آنها برود... ولی باز هم ایستادم تا خدا هر چه میخواهد رقم بزند،علی را راضی کردم که ماندن هم میتواند به اندازه رفتن مایه خوشگذرانی باشد و قرار شد در دو روزی که بابا و امیر نیستن ما حسابی بهمون خوش بگذره!

    صبح که شد ،وقتی پدر و پسر کوچک را از زیر قرآن رد کردم ،احساس کردم که بچه ها چقدر زود بزرگ میشوند و چقدر سخت میشود ازشان دل کند!

    ساعتها را میشمردم و سعی داشتم بجای اینکه به ساعتهای مانده تا ماندنشان فکر کنم به فرصتی که بدون امیر داشتم و میتوانستم به کارهای عقب افتاده برسم بیاندیشم ولی نمیشد ،افسار فکر و خیال همیشه دست ما نیست!

     ولی این دو روز نتایج جالبی برایم داشت:

    اینکه،چقدر وجود بچه دوم بچه اول رو برای رسیدن به خواسته هاش صبور میکنه و بزرگ!

    اینکه دلتنگیها را باید شیرین سپری کرد نه تلخ!

    اینکه قدم زدن با پسر 7 ساله که کمی قد کشیده (ماشالله )چه لذت بخشه!

    خلاصه روزها سپری شد و امیر و پدر برگشتن و امیر از دیدن من و علی چه ذوقی کرد ...

    الحمدلله رب العالمین


    این مطلب تا کنون بار بازدید شده است.
    ارسال شده در تاریخ پنجشنبه 11 دي 1348 [ گزارش پست ]
    منبع
    برچسب ها : امیر ,اینکه ,نکند ,داشتم ,

تبلیغات


    Ads1

پربازدیدترین مطالب

آمار امروز سه شنبه 2 خرداد 1396

تبلیغات

ads2

تبلیغات

ads3

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر